پسرم ارشیاپسرم ارشیا، تا این لحظه: 20 سال و 2 ماه سن داره
دخترم هانیادخترم هانیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

یادداشتهای مامان

تابستون شما جوجوها ....

سلااااام جوجوهای خوشگلم .... عزیزانم اومدم تا براتون بگم که تابستون هم شروع شده و شما جوجوها هم درگیر کلاسهای تابستونیتون هستین . ارشیا گلی مامان که کلاس زبانشو داره ادامه میده و کلاس فوتبال برق شیراز هم ثبت نام کرده و داره میره. هانی گلی مامان هم داره همچنان کلاس آی متشو ادامه میده . ۱۸ تیر هم جشن فارغ التحصیلی کیف قرمزتون بود که با تقریبا سه ماه تاخیر برگزار شد و مدرک پایان دورتونو بهتون دادن که انشالله بعد عکس ازش میگیرم و برات میذارم . خلاصه اینکه این روزا همش من و بابایی درگیر کلاس بردن شما جوجوها هستیم . اینم بگم که کلاس زبان و تمرین فوتبال ارشیا گلی دوتاش افتاده بود یه زمان و یه ساعت . که کلی دوندگی کردم تا بتونم یکیشو جابجا کنم ....
20 تير 1396

سلام تابستان ....

بهار هم تمام شد تابستانت به خیر فرزندانم نداشته هایت را بی خیال غصه هایت را بی خیال هر چه که تورا ناآرام میکند بی خیال همین که امروز نفس کشیده ای خوش به حالت عمیق نفس بکش عشق را زندگی را بودن را مزه مزه کن ببین لمس کن و با تک تک سلولهایت لبخند بزن که زندگی زیباست تابستان زیباست شبهای پرستاره ات گرما و درخشش طلایی خورشیدش روزهای بلندش هندوانه و گیلاس و شربت خنک طعم خوب کودکی ها آبتنی سر ظهر در جوی زلال آب با پای برهنه راه رفتن همه زیباست سلام تابستان .......
4 تير 1396

تولدت مبارک داداشم .....

داداشم دوباره سالروز تولدمون اومد و من دوباره تنها بودم و تو نبودی که با خوشحالی تولدتو بهت تبریک بگم . راستشو بگم داداشم دیگه از روز تولدم بدم میاد چون تو نیستی . روز تولد من و تو یکی بود و هر سال با خوشحالی به همدیگه این روز رو تبریک میگفتیم ولی الان چند سال هست که تو نیستی و من تنهام .  ما که روز تولدمون یکی بود پس چرا تو زودتر رفتی پیش خدا و من رو تنها گذاشتی . .    همه  تو روز تولدشون کلی خوشحالن و ذوق میکنن و جشن میگیرن و انتظار روز تولدشون رو میکشن ولی من متنفرم از این روز . چون تو نیستی دیگه ....     دلم خیلی برات تنگ شده داداش گلم ...        &nbs...
14 خرداد 1396

سفر شمال ....

سلاااام  جوجوهای خوشگل خودم ....   عزیزانم اردیبهشت و فصل امتحانات هم به پایان رسید و ارشیا گلی هم کلاس پنجم رو  با موفقیت به پایان رسوند و      مدارس هم تعطیل شد . جونم براتون بگه که بعد از تعطیلیه ارشیا گلی ما فردای همون روز عازم سفر شمال شدیم البته با دختر خاله ی مامانی ژاله .    خداروشکر سفر خوبی بود و بهتون خوش گذشت و شما دوتا وروجک هم با بچه های خاله ژاله کلی شیطونی کردین و خوش گذروندین و بازی کردین . که در پایان عکسهاتونو براتون به یادگار میذارم .                  ...
8 خرداد 1396

سلام اردیبهشت ....

🍃💕 💕🍃   ❀ൃ‌فروردین با هیاهو آمدو  ❀ൃبي صدا رفت… ❀ൃومثلِ همیشہ ❀ൃڪلي خاطره هایِ ریز و درشت آفرید…  ❀ൃبیا اردیبهشت را   ❀ൃبرای یڪدیگر بهشتي ڪنیم…    ❀ൃبیا آغوشمان را باز ڪنیم و   ❀ൃبہ حرمت نعمت های پروردگار  ❀ൃبہ یڪدیگر مهرباني ببخشیم… ❀ൃبیا دوست داشتہ باشیم… ❀ൃحتي آنان ڪہ بي جهت دوستمان ❀ൃندارند…   ❀ൃخدا نگهدار فروردین…     ❀ൃسلام اردیبهشت …     ❀ൃاردیبهشت تان مبارڪ   ❀ൃدست خدا پناهتان.... ...
18 ارديبهشت 1396

سال جدید ۹۶ ....

سلام فندق های خوشگل مامان .... سال نحس ۹۵ با همه ی نحسی و بدیهایی که داشت و در کنارش کمی خوبی بالاخره به پایان رسید و پا در سال جدید ۹۶ گذاشتیم . انشالله که این سال سالی پر از شادی و سلامتی و سرشار از خوشی و محبت باشه عزیزانم .  جونم براتون بگه که توی پست قبلی مامانی با اشک و دلی پر از غم براتون نوشت که باباجون حالش بد شده و توی اتاق عمل هست . الان اومدم براتون بگم که خوشبختانه عمل باباجون موفقیت آمیز بود و الان که دارم این پست رو براتون میزارم خیلی خیلی خوشحالم و حال باباجون هم خوبه خوب و رو به بهبودی کامله. خدارو هزار مرتبه شکر . آخر سال ۹۵ خدا یه شوک خیلی بدی به هممون وارد کرد و باعث شد که به فکر بیفتیم که دنیا چقدر بی رحم و...
27 فروردين 1396

عمل باباجون ....

سلام جوجوهای مامان ....   بعد از وقفه ی طولانی اومدم بگم که دیگه نزدیک عید هستیم و وقت خونه تکونی و جمع و جور کردن .   جونم براتون بگه که این روزا که مامان داشت خوشو برای عید آماده میکرد و داشتیم به پیشواز عید میرفتیم باباجون یه دفعه حالش بد شد و افتاد روی خونریزی و خون دفع میکرد فقط . الان هم که مامانی داره اینارو مینویسه با چشمانی پر از اشک و ناراحتی زیاد مینویسه چون اللن باباجون نزدیک به چهار ساعت هست که توی اتاق عمله و دارن روده ی بزرگشو عمل میکنن . از شما جوجوهای خوبم میخوام که برای سلامتیه باباجون از ته دل دعا کنید تا زودتر سلامتیشو به دست بیاره ...   الهییییییییییی  آمیییییییییین  ...
22 اسفند 1395

ولنتاین مبارک ....

سلاااام جوجوهام ....    مامانی بعد از کلی وقت اومد سراغ وبلاگتون ...   تو این مدت اتفاقات خاصی نیفتاده که بخوام بهتون بگم . اتفاقات عادی روزمره فقط .    دیروز ولنتاین بود و روز عشق ....    مامانی هم با کمک هانی  برای بابایی یه کیک خوشمزه درست کردیم و حسابی به خودمون رسیدیم و منتظر شدیم تا عصر  بابایی  بیاد بعد از بابایی هم داداش از مدرسه اومد . بابایی طبق معمول هر سال برای مامان یه ادکلن خوشبو خریده بود    خیلی خوشحال شدم ولی ناراحت بودم که دیروز بارندگی شدیدی بودو تمام نقشه هایی رو که داشتم نقش بر آب کرد و نتونستم کارایی که در نظر داشتم رو انجام بدم و حتی نتونست...
26 بهمن 1395